راه، دراز است.

چشم که باز کرد، تاریکی چاه بود و برادرانی که رفته بودند؛ و یوسُف از خود می‌پرسید که آغوش گرم پدر کجا و قعر نمور چاه کجا؟ و شاید پاسخ چاه را نشنید که: یوسُف! برای عزیز مصر شدن، باید از ته چاه آغاز کنی؛ و یوسُفی که از دوش پدر به زیر چاه نرفته باشد را چه به عزیزی مصر؟ دانه اگر سردی زیر خاک را نچشد که بار و برش به آسمان نمی‌رسد. خدا انگار می‌خواست که برای عزت یوسُف، او را یک بار سر تا به پا، از همه پیرایه‌های دنیا بشوید. 

/ 4 نظر / 54 بازدید
شکلات

کاملا ناامیدانه این صفحه رو باز کردم، باورم نمیشد مطلب جدید نوشته باشید! بازگشت مجددتون رو تبریک میگم و از این بابت خوشحالم. امیدوارم به فعالیت‏تون ادامه بدید.

محیا

سلام. خیلی خوشحالم که دوباره مینویسید. خیلی اتفاقی و بعد از مدتها اومدم. قلمتون رو خیلی دوست دارم. حیفه برید و دیر به دیر بیاید. باز هم منتظرتون هستیم.

نيرو

سلام ظاهرا مدت طولاني است كه به روز نكرده‌ايد اميدوارم دوباره نوشته‌هاي ارزنده تان را شاهد باشيم

محمد حسین اویسی

زیبا بود استاد