نیاز

دل اندیشید که تحفه‌ای پیشکش کند، تا نگاهت را به چنگ آورد. باز، اندیشید که آن کدام تحفه‌ایست که روی تو را به روی دل بازمی‌گردانَد؟ کدام پیشکشی است که در درگاه تو «نیست»؟ تا تو از نبودنش به بودِ دل نگاهی کنی؟ هستی مگر به اشاره تو «هست» نشده؟ دل کجای دستان خالی خود را بگردد تا آن تنها نداشته‌ی تو را بیابد؟ و گشت و گشت... تا عاقبت دانست که «نیاز» را باید به پیشگاهت آورد. و نیاز و تمنا، همانست که من دارم و تو نداری...

/ 10 نظر / 15 بازدید
سحر

در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند....

الهدی

سلام نیازمند بودن هم لیاقت می خواهد!!

سلمان

سلام . حافظ ميگه : پياله بر كفنم بند تا سحرگه حشر .... به مي ز دل ببرم هول روز رستاخيز فقير و خسته به درگاهت آمدم رحمي ... كه جز ولاي توام نيست هيچ دستاويز

سلمان

سلام. بعد از 10 سال تمام شد :) .. لیسانس رو میگم [نیشخند]

راوی

دور از هرگونه تعریف الکی واقعا وبلاگ زیبایی داری...

مهدیار شاهدی

سكوت عجب فرياد رسايي است... آنجا كه حنجره اي براي فرياد نمي ماند.

الهدی

سلام بر شما خیلی سکوت تون طولانی نشده؟

صبور

سلام متن زیبایی بود فقط وسطش 2تا جمله اضافه بود! به فهم و زکاوت خواننده اعتماد کنید! و مختصر تر بنویسید تا تاثیر گزار تر باشه و بزنه به هدف[لبخند][ اگه اون دوتا جمله ی اضافه ی وسط رو نداشت من بعد از خوندن این نوشته تون واسطون هورا و ایول و از این دست هاج و واج بازی ها در می اوردم[لبخند]