
خوش به حال دل، که زیر کوران سهمگینترین طوفانها هم میداند که تو آن بالایی؛ که حتی اگر همهی عالم به لحظهای تاریک شود هم، آن بالایی؛ که بزرگترین آرزوهای دل همیشه کوچکترین معجرههای تو بودهاند؛ که با همهی فراموشکاریاش، باز تو آن بالایی...
ظهر بود.
یکی بود؛
و هیچ کس نبود...

هر صبح برای سلامتیات نذر میکنم؛ دل هم با همین دلواپسی زنده است دیگر، با آنکه خوب میداند فرشتگان بالهایشان را زیر قدمهایت پهن میکنند.

خدا نکند که از یاد ببرم اینهمه خوبی را که برای دل، دستچین کردهای. خدا نکند که فراموش کنم کجاها بیواسطه در امورات دل دست بردهای که خود را به خطر نیفکند؛ بیآنکه بداند. خدا نکند که به خاطرم نمانَد اینهمه آفت را که از دل دور کردهای؛ بیآنکه خبر شود. خدا نکند که به یاد نیاورم که تا امروز به کجا تکیه کردهام. خدا نکند که، نباشی.

آن پیشترها که گاه زور دل به روزگار نمیرسید، با خود خوش بود که چه خوب که خانه آخر، آستان توست. شاید اما، این جرم دل بوده که تو را نگاه میداشته برای امید آخر. و رنج، شاید مجازات همین غفلت دل است؛ خانه اول و آخر تویی. شکر که سر بزنگاه سر رسیدی، باز.

هرچند که پله پله بالا آمدن دمار از طاقت دل درآورده، اما انگار هر پله از قبل، یک پله به آنجا که تو هستی نزدیکتر است. آن فدای این.

میان اینهمه ذرات که در گیتی مُعلّقند، آنهایی صاحب نام و نشانند که در نور تو سیر میکنند. و دل که در این میانه، کوچکترین ذرهی عالم است، میداند که اگر خود را به شعاع لطفت نرساند، در غفلتش تهنشین میشود و میمیرد و میرود. همهی تقلّای دل آنست که بر تاریکیاش بتابی...

تو اگر جای من بودی و من اگر جای تو، باز قصهمان همین بود. من اگر آن بالا بودم و تو این پایین، باز آخر کار، آن بود که تو بیایی و باشی و منتظر بمانی و من باز غفلت کنم و دیر برسم و نرسم. من اگر به بزرگی تو بودم و تو اگر به کوچکی من، باز مهربانی از تو بود و بدقولی از من. انگار قرار همیشگی دل با تو آنست که تو سر وعده باشی و دل، اسیر فراموشکاری خود. موعد قرارمان همیشه خالی از من است و پر از تو. شُکر، که تو جای خودی و من جای خود...

دل اندیشید که تحفهای پیشکش کند، تا نگاهت را به چنگ آورد. باز، اندیشید که آن کدام تحفهایست که روی تو را به روی دل بازمیگردانَد؟ کدام پیشکشی است که در درگاه تو «نیست»؟ تا تو از نبودنش به بودِ دل نگاهی کنی؟ هستی مگر به اشاره تو «هست» نشده؟ دل کجای دستان خالی خود را بگردد تا آن تنها نداشتهی تو را بیابد؟ و گشت و گشت... تا عاقبت دانست که «نیاز» را باید به پیشگاهت آورد. و نیاز و تمنا، همانست که من دارم و تو نداری...

یادم «هست» که همیشه از آن بالا مراقبی. یادم هست، که لحظهای چشم از مراقبت برنمیداری، حتی آن وقتها که رویی به آسمان ندارم. یادم هست که ثانیهای غافل نمیشوی، مبادا که خلوت آرام دل به نسیمی بیاشوبد. یادم هست که آن روزها که مهربانیات یادم میرود، مهربانتر میشوی. گویی علامت میدهی. دل را صدا میکنی که به بالا بنگرد، و آنگاه است که در تفقد درنگ نمیکنی. بیبهانه، بیدلیل، بیحساب. همه اینها را دمبهدم در گوش دل تکرار میکنم تا از یادش نرود...

تو خود، بهترین پاداشی برای کسی که بر تو تکیه میزند. انگار که خنکی حضور تو در آن به آنِ این روزگاران سوزان، از همهی خوبی و بزرگی و غروری که دل از با تو بودن در آن غرق شده، گواراتر است...

دست کریم تو که هست٬ طوفان و مهلکه و سختی و نشیب و فراز و گرمی و سردی روزگار را چه باک؟ یک خدای مهربان ما را بس است...