نیاز

نویسنده : احسان ابراهیمی - ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸
 

دل اندیشید که تحفه‌ای پیشکش کند، که نگاهت را به چنگ آورد. باز، اندیشید که آن کدام تحفه‌ایست که روی تو را به روی دل بازمی‌گردانَد؟ کدام پیشکشی است که در درگاه تو «نیست»؟ که تو از نبودنش به بودِ دل نگاهی کنی؟ هستی مگر به اشاره تو «هست» نشده؟ دل کجای دستان خالی خود را بگردد تا آن تنها «نداشته»‌ی تو را بیابد؟ و گشت و گشت... تا عاقبت دانست که «نیاز» را باید به پیشگاهت آورد. و نیاز و تمنا، همانست که من دارم و تو نداری...


 
comment نظرات ()
 
 
یادم هست...

نویسنده : احسان ابراهیمی - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸
 

یادم «هست» که همیشه از آن بالا مراقبی. یادم هست، که لحظه‌ای چشم از مراقبت برنمی‌داری، حتی آن وقت‌ها که رویی به آسمان ندارم. یادم هست که ثانیه‌ای غافل نمی‌شوی، مبادا که خلوت آرام دل به نسیمی بیاشوبد. یادم هست که آن روزها که مهربانی‌ات یادم می‌رود، مهربان‌تر می‌شوی. گویی علامت می‌دهی. دل را صدا می‌کنی که به بالا بنگرد، و آن‌گاه است که در تفقد درنگ نمی‌کنی. بی‌بهانه، بی‌دلیل، بی‌حساب. همه این‌ها را دم‌به‌دم در گوش دل تکرار می‌کنم تا از یادش نرود...


 
comment نظرات ()
 
 
پاداش

نویسنده : احسان ابراهیمی - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸
 

تو خود،‌ بهترین پاداشی برای کسی که بر تو تکیه می‌زند. انگار که خنکی حضور تو در آن به آنِ این روزگاران سوزان، از همه‌ی خوبی و بزرگی و غروری که دل از با تو بودن در آن غرق شده، گواراتر است...


 
comment نظرات ()
 
 
یک خدای مهربان...

نویسنده : احسان ابراهیمی - ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳۸٧
 

دست کریم تو که هست٬ طوفان و مهلکه و سختی و نشیب و فراز و گرمی و سردی روزگار را چه باک؟ یک خدای مهربان ما را بس است...


 
comment نظرات ()
 
 
چه خوب...

نویسنده : احسان ابراهیمی - ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳۸٧
 

چه خوب، که میان اینهمه گذرگاه سخت، رها نکردى‌ام به حال خود. به من اگر بود که، در چنته‌ى بی‌طاقتى‌ام چیزى جز خُردى و ناتوانى نبود تا توشه‌ى این سنگلاخ ناهموار طولانى کنم. از بخت بلند دل بود که دانست کوچکى خود را باید گره بزند به بزرگى بی‌انتهاى تو. به پشتوانه‌ى محکم مهربانى‌ات فلک هم حتى، حریف غرورم نمى‌شود... چه خوب...


 
comment نظرات ()