راه، دراز است.

نویسنده : احسان ابراهیمی - ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢
 

چشم که باز کرد، تاریکی چاه بود و برادرانی که رفته بودند؛ و یوسُف از خود می‌پرسید که آغوش گرم پدر کجا و قعر نمور چاه کجا؟ و شاید پاسخ چاه را نشنید که: یوسُف! برای عزیز مصر شدن، باید از ته چاه آغاز کنی؛ و یوسُفی که از دوش پدر به زیر چاه نرفته باشد را چه به عزیزی مصر؟ دانه اگر سردی زیر خاک را نچشد که بار و برش به آسمان نمی‌رسد. خدا انگار می‌خواست که برای عزت یوسُف، او را یک بار سر تا به پا، از همه پیرایه‌های دنیا بشوید. 


 
comment نظرات ()
 
 
تو آن بالایی.

نویسنده : احسان ابراهیمی - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
 

خوش به حال دل، که زیر کوران سهمگین‌ترین طوفان‌ها هم می‌داند که تو آن بالایی؛ که حتی اگر همه‌ی عالم به لحظه‌ای تاریک شود هم، آن بالایی؛ که بزرگ‌ترین آرزوهای دل همیشه کوچکترین معجره‌های تو بوده‌اند؛ که با همه‌ی فراموش‌کاری‌اش، باز تو آن بالایی...


 
comment نظرات ()
 
 
عاشورا

نویسنده : احسان ابراهیمی - ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
 

 

ظهر بود.

یکی بود؛

و هیچ کس نبود...


 
comment نظرات ()
 
 
نذر

نویسنده : احسان ابراهیمی - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠
 

هر صبح برای سلامتی‌ات نذر می‌کنم؛ دل هم با همین دلواپسی زنده‌ است دیگر، با آن‌که خوب می‌داند فرشتگان بال‌هایشان را زیر قدم‌هایت پهن می‌کنند.


 
comment نظرات ()
 
 
خدا نکند...

نویسنده : احسان ابراهیمی - ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠
 

خدا نکند که از یاد ببرم این‌همه خوبی را که برای دل‏، دست‌چین کرده‌ای. خدا نکند که فراموش کنم کجاها بی‌واسطه در امورات دل دست برده‌ای که خود را به خطر نیفکند‏؛ بی‌آن‌که بداند. خدا نکند که به خاطرم نمانَد این‌همه آفت را که از دل دور کرده‌ای؛ بی‌آن‌که خبر شود. خدا نکند که به یاد نیاورم که تا امروز به کجا تکیه کرده‌ام. خدا نکند که، نباشی. 


 
comment نظرات ()
 
 
اول و آخر

نویسنده : احسان ابراهیمی - ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ تیر ۱۳٩٠
 

آن پیش‌ترها که گاه زور دل به روزگار نمی‌رسید‏، با خود خوش بود که چه خوب که خانه آخر‏، آستان توست. شاید اما، این جرم دل بوده که تو را نگاه می‌داشته برای امید آخر. و رنج، شاید مجازات همین غفلت دل است؛ خانه اول و آخر تویی. شکر که سر بزن‌گاه سر رسیدی‏، باز.


 
comment نظرات ()
 
 
پله

نویسنده : احسان ابراهیمی - ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ دی ۱۳۸٩
 

هرچند که پله پله بالا آمدن دمار از طاقت دل درآورده، اما انگار هر پله از قبل، یک پله به آنجا که تو هستی نزدیک‌تر است.  آن فدای این.


 
comment نظرات ()
 
 
نور

نویسنده : احسان ابراهیمی - ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩
 

میان این‌همه ذرات که در گیتی مُعلّقند، آن‌هایی صاحب نام و نشانند که در نور تو سیر می‌کنند. و دل که در این میانه، کوچکترین ذره‌ی عالم است، می‌داند که اگر خود را به شعاع لطفت نرساند، در غفلتش ته‌نشین می‌شود و می‌میرد و می‌رود. همه‌ی تقلّای دل آنست که بر تاریکی‌اش بتابی...


 
comment نظرات ()
 
 
قرار

نویسنده : احسان ابراهیمی - ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩
 

تو اگر جای من بودی و من اگر جای تو، باز قصه‌مان همین بود. من اگر آن بالا بودم و تو این پایین، باز آخر کار، آن بود که تو بیایی و باشی و منتظر بمانی و من باز غفلت کنم و دیر برسم و نرسم. من اگر به بزرگی تو بودم و تو اگر به کوچکی من، باز مهربانی از تو بود و بدقولی از من. انگار قرار همیشگی دل با تو آنست که تو سر وعده باشی و دل، اسیر فراموش‌کاری خود. موعد قرارمان همیشه خالی از من است و پر از تو. شُکر، که تو جای خودی و من جای خود...


 
comment نظرات ()
 
 
نیاز

نویسنده : احسان ابراهیمی - ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸
 

دل اندیشید که تحفه‌ای پیشکش کند، تا نگاهت را به چنگ آورد. باز، اندیشید که آن کدام تحفه‌ایست که روی تو را به روی دل بازمی‌گردانَد؟ کدام پیشکشی است که در درگاه تو «نیست»؟ تا تو از نبودنش به بودِ دل نگاهی کنی؟ هستی مگر به اشاره تو «هست» نشده؟ دل کجای دستان خالی خود را بگردد تا آن تنها نداشته‌ی تو را بیابد؟ و گشت و گشت... تا عاقبت دانست که «نیاز» را باید به پیشگاهت آورد. و نیاز و تمنا، همانست که من دارم و تو نداری...


 
comment نظرات ()
 
 
یادم هست...

نویسنده : احسان ابراهیمی - ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸
 

یادم «هست» که همیشه از آن بالا مراقبی. یادم هست، که لحظه‌ای چشم از مراقبت برنمی‌داری، حتی آن وقت‌ها که رویی به آسمان ندارم. یادم هست که ثانیه‌ای غافل نمی‌شوی، مبادا که خلوت آرام دل به نسیمی بیاشوبد. یادم هست که آن روزها که مهربانی‌ات یادم می‌رود، مهربان‌تر می‌شوی. گویی علامت می‌دهی. دل را صدا می‌کنی که به بالا بنگرد، و آن‌گاه است که در تفقد درنگ نمی‌کنی. بی‌بهانه، بی‌دلیل، بی‌حساب. همه این‌ها را دم‌به‌دم در گوش دل تکرار می‌کنم تا از یادش نرود...


 
comment نظرات ()
 
 
پاداش

نویسنده : احسان ابراهیمی - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸
 

تو خود،‌ بهترین پاداشی برای کسی که بر تو تکیه می‌زند. انگار که خنکی حضور تو در آن به آنِ این روزگاران سوزان، از همه‌ی خوبی و بزرگی و غروری که دل از با تو بودن در آن غرق شده، گواراتر است...


 
comment نظرات ()